خاطرات عمو مصطفی

خاطراتی از روزهای خوبی که در بهشت بودم

معذرت خواهی

 سلام

تو نوشتن خاطراتم چند وقتی فاصله افتاد و از این بابت از همه معذرت میخوام

دلیل این تاخیر هم بیشتر بخاطر از دست دادن  مادر عزیزم  بود که در تاریخ دوم شهریور ۹۲ از پیش ما برای همیشه رفت

در هر صورت امیدوارم که هم برای  مادرم و هم برای من دعا کنید تا خداوند عالمیان توفیق بده بتونم ادامه خاطراتم رو بنویسم

من رو از راهنمایی وهمدلیتان محرومم نکنید


برچسب‌ها: مادر
+ نوشته شده در  2013/12/10ساعت 17:9  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت پانزدهم)

اما هنوز مهدی زنده بوده و نفس میکشیده

این تنها چیزی بود که بچه ها از مهدی میدونستن

بعدشم که تانکهای عراقی اومدن جلو و ..........

گفتن این چیزا دلم رو داشت آتیش میزد

تصور اینکه مهدی عزیز من افتاده زمین و عراقیا رسیدن بالا سرش داشت دیونم میکرد

نمیدونستم باید چیکار کنم

زانوهامو بغل کردم و تو کوچه پایین تر از خونه مهدی نشسته بودم


سید کاظم اومد کنارم نشست و شروع کرد به دلداری:

ببین مصطفی میدونم که مهدی رو دوست داشتی

میدونم برات سخته که ازش جدا شدی

 ولی این رو بدون مهدی هدفش خیلی بالاتر از این چیزایی که تو فکر میکنی بود

اون براش رضایت خدا از هم چیز واجب تر بود

ضمنا چند روز قبل از عملیات مهدی برات یه نامه نوشت

حالا میرسه دستت

تو باید دنبال این باشی که هدف و راه اون رو ادامه بدی

وقتی از هدف مهدی حرف زد بی اختیار یاد حرفهای آقا رضا بابای مهدی افتادم

(برو پاسدار افتخاری برو راه مهدی رو ادامه بده)


حرفهای سید برام قابل فهم نبود

من عزیزترین دوستم رو از دست داده بودم و سید داشت از یه چیز دیگه حرف میزد

یکی از دوستان هم کلاسی به نام هادی قاسمی که خونشون نزدیک خونه مهدی بود اومد و گفت بچه ها بیاید تو خونه ما


آخه وقت نمازه

وای خدایا ظهر شده بود و من همینطور مثل مرغ سرکنده جلو خونه مهدی بال بال میزدم

با بچه ها رفتیم تو خونه نماز رو خوندیم و مادر هادی برامون املت درست کرد

همه نشستن پای سفره غیر از من

اصلا هیچی از گلوم پایین نمیرفت

یه گوشه ای کز کردم و باز یاد خاطرات گذشته اشکامو سرازیر کرد

نمیدونم چرا ولی همش احساس میکردم الان مهدی هم میاد پیش ما

نمیدونم چند ساعت گذشت

فقط متوجه شدم سید کاظم داره صدام میکنه :

مصطفی بیا تو این اتاق کارت دارم

بلند شدم پشت سر سید رفتم تو اتاق

یه برگه دستش بود که توش یه چیزایی نوشته شده بود


بسم الله الرحمن الرحیم


وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ


کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ،

بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی میدهند


ما امضا کنندگان زیر تعهد میکنیم تا پای جان بر آرمانهای اسلام عزیز پایدار بوده

و گوش بفرمان رهبر عزیزمان امام خمینی تا آخر ایستاده ایم

و با اثر خون خود این نامه را امضا میکنیم

سید کاظم موسویان حر

جواد رنجبران

علی رشیدی

سید محمد باقر حجازی

حمید رضا وثوقی

مصطفی ............


سید کاظم برگه رو دستم داد و گفت امضا کن


یه سنجاق هم داد بهم که با اون نوک انگشنم رو سوراخ کردم و با خون انگشتم نامه رو امضا کردم


امضا کردم که تا آخرش باشم

ادامه دارد انشاالله


برچسب‌ها: سید محمد باقر حجازی, جواد رنجبران, سید کاظم موسویان, حمیدرضاوثوقی, علی رشیدی
+ نوشته شده در  2013/7/13ساعت 2:16  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت چهاردهم )

 چرا ناراحتی؟

دوستت رفته به بهترین جا

خوشحال باش پسر

برو شاد باش بخند

برو پاسدار افتخاری راه مهدی رو ادامه بده

برو  برو برو ......

وقتی بابای مهدی این حرفارو میگفت دلم میلرزید

خدایا مگه میشه یه دونه پسرت عزیز دردانه ات چشم و چراغ دلت

شهید شده باشه بعدش بخندی

تو همون لحظات که سرم رو سینه آقارضا بود یه لحظه از دستش ناراحت شدم

سرم رو آوردم عقب و به صورتش نگاه کردم

صورت بابای مهدی نورانی شده بود و خوب احساس میکردم که

این غم بزرگ رو داره پشت لبخندش پنهان میکنه

دوباره پیشانیمو بوس کرد و با خنده گفت

برو پاسدارافتخاری برو و راه مهدی رو ادامه بده

تو اون لحظات خوب متوجه حرفهای آقا رضا نمیشدم که چی میگه

فقط گریه رو میفهمیدم  و احساس میکردم که با گریه میتونم دوباره مهدی

عزیزم رو ببینم

از آقارضا جداشدم و تو پیاده رو روبروی خانه ایستادم

سید کاظم هم اومد پیشم

لحظاتی بعد  سیدمحمد باقر حجازی  که اونم تو عملیات پاش ترکش

خورده بود و با عصا راه میرفت اومد

حمیدرضا وثوقی  علی رشیدی  و  جواد رنجبران  هم اومدن

صحبت بچه ها در مورد عملیات بود و منم فقط دنبال این بودم که بفهمم مهدی چطور شهید شده

تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که مهدی بعنوان بیسیم چی تو عملیات بوده

صبح که درگیری شدت پیدا میکنه مهدی بیسیم رو کنار میذاره و میره تا به بقیه کمک کنه

 در حدود ساعت یازده صبح در حین انتقال یکی از بچه ها که مجروح بوده

ترکش یا تیر به صورت مهدی میخوره و می افته زمین

یکی از بچه ها بالاسر مهدی میره و با چفیه صورت مهدی رو میبنده

اما هنوز مهدی زنده بوده و نفس میکشیده

ادامه دارد.....


برچسب‌ها: سید محمد باقر حجازی, جواد رنجبران, سید کاظم موسویان, حمیدرضاوثوقی, علی رشیدی
+ نوشته شده در  2013/5/30ساعت 23:45  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت سیزدهم )

انقدر گریه کرده بودم که صدام گرفته بود

رسیدم سر کوچه خونه مهدی

تک و توک مردم در حال گذر بودن

از دور نیگاه میکردم در خونه باز بود و چندتا مرد دم در وایستاده بودن

سرم رو به دیوار تکیه دادم و اشکام سرازیر شد

یاد روزهایی که با مهدی عزیزم تو این کوچه راه میرفتیم


روبروی خونه مهدی یه نانوایی لواشی بود که یه پله کنارش بود و من همیشه روی اون پله می نشستم

نگاهم رو دوخته بودم به اون پله و اشک میریختم

یه لحظه احساس کردم یه نفر بغلم کرد

اولش اشکام نمیذاشت ببینمش

چشمامو پاک کردم

سید کاظم موسویان بود

بغضم ترکید خودمو انداختم تو بغلش هیچی نگفتم فقط زار زار گریه کردم

قلبم داشت میترکید

گلوم گرفته بود

هی میخواستم بپرسم سید امانتی من کو؟ عزیز من کجاست ؟

باز گریه نمیذاشت که حرف بزنم

سید هم فقط سرم رو روی سینه خودش گذاشته بود و باهام حرف میزد

تو این حال و هوا بودم که سید کاظم خودشو جمع و جور کرد و گفت:

مصطفی پاشو آقا رضا بابای مهدی داره میاد

من که دیگه رمق از پاهام رفته بود و رو زمین نشسته بودم تندی پاشدم

بابای مهدی که از دور من و سید کاظم رو دیده بود بطرف ما میامد

خدایا چی باید میگفتم

سرم رو انداختم پایین و رفتم جلو

گفتم سلام و خودمو انداختم تو بغلش و بلند بلند گریه کردم

انتظار داشتم اقارضا هم گریه کنه

ولی همینطور که داشتم گریه میکردم صدای خنده اقا رضا رو شنیدم

سرم هنوز رو سینه ش بود

گفت چرا گریه میکنی پاسدار افتخاری

(بابای مهدی به من میگفت پاسدار افتخاری)


چرا ناراحتی؟

دوستت رفته به بهترین جا

خوشحال باش پسر

برو شاد باش بخند

برو پاسدار افتخاری راه مهدی رو ادامه بده


برو  برو برو ......



ادامه دارد




برچسب‌ها: مهدی, سید کاظم موسویان
+ نوشته شده در  2013/5/11ساعت 0:46  توسط عمو مصطفی  | 

تولد عزیزم

امروز هفتم اردیبهشت تولد شهید مهدی عابدی تهرانی

و همچنین تولد شریک زندگیم بود


+ نوشته شده در  2013/4/27ساعت 9:42  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت دوازدهم )


خدايا همه چيز جلو چشمم تيره و تارشده بود

ديگه کسي رو نميديدم

اشکام سرازير بود و ضعف تمام بدنم رو گرفته بود

دستام داشت ميلرزيد و پاهام توان حرکت نداشت

وسط اون جمعيت نشستم و نميدونستم کجا هستم و چيکار ميکنم

درد شديدي تو پهلوهام پيچيده بود

خدايا چي شنيده بودم مهدي عزيز من شهيد شده بود ؟

بلند شدم و رفتم بطرف امير متقيان که خبر شهادت مهدي رو داده بود

دلم ميخواست اون خبرش رو پس بگيره

ولي اون هم مثل اينکه حال و روز من رو ديده بود و همش از جلو چشماي من دور ميشد

سيد محمدباقر حجازي اومد طرفم

مجروح شده بود و يه عصا دستش بود

منو گرفت بغل و هاي هاي گريه ي ما شروع شد

نميدونستم چي ميکنم

فقط ديدم دارن بهم آب ميدن که بخورم

صداي يه نفر بود که ميگفت نذاريد اينجوري گريه کنه الان گلوش پاره ميشه

سيد باقر ديگه پيشم نبود

و متوجه شدم محمود اسمي زير بغلم رو گرفته و ميبره بطرف شير آب


هق هق گريه من نفسم رو بند آورده بود

آقا محمود اسمي زير بغلم رو گرفته بود و هي باهام حرف ميزد

هيچي متوجه نميشدم فقط بعضي اوقات که اسم مهدي رو مياورد

سعي ميکردم گوش بدم


يه نوار کاست دودي رنگ از جيبش در آورد و به من گفت اينو گوش بده دلت آروم ميشه


و چون ديد دستام رمق نداره نوار کاست رو گذاشت تو جيب پيراهنم

يکي از بچه هارو صدا کرد و منو سپرد دستش که : اينو ببر خونه اينجا اذيت ميشه

هنوزم يادم نيست اون کي بود و تا کجا منو برد

به خودم که اومدم ديدم تو حياط خونه وايستادم

داشتم ديوانه ميشدم

ضبط صوت رو برداشتم و  رفتم تو زيرزمين

مداح شروع کرد بخوندن

بسوزان سينه و جان و دل من           فنا گردون به عشقت حاصل من

برا اولين بار بود که اين نوحه رو گوش ميدادم

داشتم با تک تک سلولهاي بدنم مصيبت امام حسين عليه السلام رو گوش ميدادم

بوي بهشت خدا از حرمش ميوزد         بوي بهشت خدا بوي حسين است وبس



داشتم ديوانه ميشدم بدنم ضعف کرده بود فقط گريه ميکردم و با مشت به ديوار ميکوبيدم

با هر حسين جاني که مداح ميگفت منم با تمام وجودم حسين جان ميگفتم

يه لحظه بخودم اومدم ديدم مادرم بالا سرم وايستاده و برام آب قند آورده

ندونستم بهش چي بگم و فقط از  هق هق گريه هام بود که


فهميد  مهدي شهيد شده


هوا داشت روشن ميشد که راه افتادم طرف خونه مهدي عزيزم


ادامه دارد....


برچسب‌ها: مهدی, سید محمد باقر حجازی, محمود اسمي
+ نوشته شده در  2013/4/24ساعت 2:36  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت یازدهم)


مهدي رفت و دل منو با خودش برد

روزهاي سخت رو ميگذروندم و ديگه تو اين شهر و خانه نبودم

راه ميرفتم و با خودم حرف ميزدم


خودمو کنار مهدي تو سنگر احساس ميکردم همش با مهدي حرف ميزدم

يه روز اومدم خونه و دوتا مرغ عشقي که داشتم رو اوردم

و شروع کردم قفس اونارو تميز کردن


مهدي اين دوتا مرغ عشق رو خيلي دوست داشت

و هروقت ميومد خونه ما با اين دوتاپرنده بازي ميکرد


مشغول بودم که مادرم صدام کرد

ديدم تو دستش يه نامه هست

نفهميدم چطوري از دستش نامه رو گرفتم

واي خداي من نامه مهدي عزيزم بود

نامه رو چسبوندم رو چشمام و نشستم تو حياط

اين نامه بوي عجيبي ميداد


بسم رب الشهدا والصديقين

با سلام و درود بيکران خدمت آقا امام زمان(عج) و نايب برحقش امام خميني 

و با سلام خدمت تمامي شهداياسلام که با خون خود درخت اسلام را آبياري کردند

و با سلام به تمامي برادران ايثارگر و مخلص سپاه و مدارس


مصطفي جان جايت در جبهه ها خاليست - سلام عليکم . حال شما چطور است

مصطفي جان اگر از حال اينجانب خواسته باشي بحمدالله خوبم

و محتاج دعاي خالصانه شما.

مصطفي - آقا گل- ما شنبه که با مصطفي(يعني شما) خداحافظي کرديم و آمديم.

ما را بردند به اردوگاه

و هم اکنون که روز سه شنبه 5/27 ميباشددر همينجا هستم.

در ضمن ديروز از حجازي حال شمارا جويا شدم

آقامصطفي. اون گريه هاي سراسرعشق و ايثار شما.

اون روز ما رو خيلي تحت تاثير قرار دادو آن واقعا نشان دهنده عشق شماست

پس سريعتر راهي شو که جبهه ها نياز دارد

در ضمن يکعکس نيز برايت فرستادم

از قول من به جواد رنجبران نيز سلام برسان - سيد کاظم هم سلام ميرساند


                            اردوگاه دزفول - 65/5/27

                                      مهدي عابدي





اشک تو چشمام جمع شده بود و بغض گلومو فشار ميداد

زدم زير گريه و هي نامه رو ميخوندم ديگه هيچي برام مهم نبود

اگه همون لحظه بال داشتم بدون خداحافظي از پدرو مادرم ميپريدم تا به مهدي برسم

گيج شده بودم و نميدونستم چي بايد کنم

روزهاي سختي بود خصوصا که محرم داشت نزديک ميشد

و تو شهر همه داشتن آماده عزاداري براي سالار شهيدان ميشدن

نميدونم اين حس تو من چي بود که همش دوست داشتم برم گلزار شهدا

و بجاي مهدي يه راست ميرفتم بالاي مزار سيد حسين فدايي فروتن


و هي بهش التماس ميکردم که

آقا سيد هواي مهدي منو داشته باش


اين روزا تو خونه کمتر پيدام ميشد کمتر حرف ميزدم و کارم شده بود گريه و گريه

خدا جونم....

ماه محرم شروع شد و من هر شب ميرفتم حسينه ثارالله در داخل سپاه

شبها با دوستامون اونجا قرار ميذاشتيم و کساني که از جبهه برميگشتند برامون از جبهه تعريف ميکردن

شب اول محرم شب دوم شب سوم شب چهارم شب پنجم شب ششم

و  شب هفتم محرم رسيد

اره شب هفتم محرم بود که رفتم حسينيه ثارالله

دلم آشوب بود

يه راست رفتم همون گوشه اي که بچه ها جمع ميشدن

 ديدم اصلا فضا يه طور ديگه ايه

بچه ها داشتن از عملياتي که تو جزيره مجنون انجام شده بود حرف ميزدن

ميگفتن ديشب عمليات شده


ولي کسي خبر بيشتري نداشت

اون شب خيلي مضطرب بودم و حسابي تو مجلس سينه زني گريه کردم

شب هشتم هم رسيد و شد شب نهم و شب تاسوعا

اومدم حسينيه

باور کنيد برام خيلي سخته نوشتن اون شب

اگه تکليف به نوشتن نداشتم نمي نوشتم

دارم ميميرم

يا امام حسين خودت کمک کن بتونم بقيشو بنويسم

اومدم حسينيه ثارالله

شب تاسوعا بود و شلوغ تر از شبهاي ديگه

يه راست رفتم همون جايي که بچه ها جمع ميشدن

اونجا هم تعداد بچه ها بيشتر شده بود خيلي از کساني که منطقه بودن هم اومده بودن

عجيب دلشوره اي گرفتم

خودمو قاطي بچه ها کردم و شنيدم که از عملياتي که شب هفتم محرم تو جزيره مجنون انجام شده بود حرف ميزنن

دلم ميلرزيد که از کسي سوالي بپرسم

چند تا از بچه ها رو ديدم که عصا به دستشون گرفتن و يه عده هم دورشون جمع شدن

و اونا دارن براشون تعريف ميکنن


يکيشون هم سيد محمد باقر حجازي بود که اونم يکي از همکلاسيهامون بود

از دور ديدم عصا دستش گرفته و چند نفر دورش جمع شدن

خواستم برم و باهاش حرف بزنم که يه دفعه متوجه شدم يکي از بچه ها

بنام امير حسين متقيان اسم سيد کاظم رو آورد


رفتم پيشش و گوش دادم

از عمليات ميگفت و از جانانه جنگيدن بچه ها . از بچه هاي تخريب

قلبم داشت ميترکيد بهش گفتم :امير آقا از سيد کاظم موسويان چه خبر

گفت:سيد کاظم سالمه و فردا مياد

دلم يکمي آروم شد چون ميدونستم هرجا سيد کاظم باشه اونجا مهدي هم هست

راه افتادم  طرف سيد باقر حجازي تا از اون از مهدي بپرسم ولي هر چي چشم چرخوندم پيداش نکردم

برگشتم پيش امير آقامتقيان

دلمو زدم به دريا

گفتم :امير آقا مهدي عابدي تهراني رو ميشناسي؟

آي خداااا

گفت :همون که تهراني حرف ميزنه؟

گفتم :آره

خداااا خدا خدا

گفت:  شهيد شد ...........



                                                    ادامه دارد.....


برچسب‌ها: سید محمد باقر حجازی, دزفول, جواد رنجبران, سید کاظم موسویان
+ نوشته شده در  2013/4/8ساعت 1:16  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت دهم)


تا نيمه هاي شب به ياد مهدی بودم و چشم از ستاره ها برنداشتم

صبح پا شدم و خواستم برم پيش مهدي که مادرم يه عالمه کار ريخت سرم

يه عالمه اثاثيه جابجا کرديم يعني يه خانه تکاني مفصل

ولي باور کنيد اينقدر حالم خوش بود و از ديدن مهدي مست بودم

که اين همه کار برام هيچ بود


مادرم از مهدي پرسيد و با خوشحالي جواب دادم از منطقه برگشته

گفت خوب مگه نگفتي پدر و مادرش مشهد هستند؟

گفتم آره مهدي تو خانه تنها بود

گفت پسر تو که اينقدر دوسش داري اصلا فهميدي ديشب شام خورده يا نه؟

خداي من راست ميگفت من اصلا به اين فکر نکرده بودم که پدر و مادرش  رفتن مشهد


ساعت چهارو نيم پنج پياده راه افتادم رفتم در خونشون

ولي خوب هيچ کس نبود

 دوري تو محله زدم و برگشتم خانه

اون شب تا صبح نخوابيدم

صبح شنبه شده بود و من راه افتادم طرف اعزام نيرو


که اون موقع کنار پارک مردم (لونا پارک )بود


توي راه دلم آشوب شد نميدونم چم شده بود هي با خودم حرف ميزدم

رسيدم اونجا خيلي شلوغ بود

همه دوستام بودن

چشم چرخوندم و اول سيدکاظم رو ديدم و بعد هم مهدي عزيزم

که داشت مثل ماه تو جمع ميدرخشيد


رفتم و سريع گرفتمش تو بغلم با بغض بهش گفتم پسر تو ديروز کجا بودي اخه ؟

يادم نيست چي جواب داد که کجا بوده فقط يادمه گفت شب هيچي خونه نداشتيم

فقط نان و پياز خوردم


حسابي شرمنده شدم

يه دفعه ديدم سيد کاظم اومد جلو ودستشو دراز کرد که :


                  مصطفي خداحافظي کن اتوبوسها دارن راه ميافتن


     با سيد دست دادم و روبوسي کردم

                                                      چرخيدم طرف مهدي دست دادم بهش

صورتش رو آورد جلو با يه بغضي که داشت گلومو فشار ميداد گفتم:


                                مهدي بوست نميکنم تا زود برگردي


خنديد و دستم رو فشار داد و رفت تو اتوبوس

از تو پنجره اتوبوس دستش  رو آورد بيرون و دستم رو گرفت

گفت:

                     بیا بريم مصطفي بخدا ضرر ميکني

دلم هورري ريخت

بغضم ترکيد زدم زير گريه



اتوبوس راه افتاد منم پشت سر اتوبوس


جلو در اعزام نيرو ديدم مهدي رفت و به راننده يه چيزي گفت و ماشين وايستاد

مهدي هم از ماشين پريد پايين و دوييد بطرف من

حالا من گريه ميکردم و اون مي خنديد

منو گرفته بود تو بغلش و مي خنديد

و من بودم که اشکام نميذاشت هيچ جارو ببينم  مثل الان


آخه خدا من چطوري دلم اومد باهاش خداحافظي کردم

بچه ها تو اتوبوس هم شروع کرده بودن مزه پراني که:


اينارو ببين .... بچه سوسول چرا گريه ميکني ..آخي طفلي مامانش نذاشته بياد جبهه .......


گريه امانم رو بريده بود راننده هم هي بوق ميزد :

يالا بابا بيا دير شد ولش کن ديگه


مهدي گفت :مصطفي يه بوس بده به من شايد ديگه نبينمت


زار زدم نه نه نه نميخوام ....من بوست نميکنم تو بايد يرگردي .....من بي تو دق ميکنم....

من بي تو ميميرم


صورتشو آورد جلو و يه دونه بوسم کرد

همون لحظه از بينی من خون باز شد

و يه قطره خون خورد رو صورتش

گفتم:مهدي جان صورتت خوني شد

گفت:

                      عيب نداره اينم يادگار از طرف تو


اينو گفت و دوييد تو اتوبوس

ماشين راه افتاد و دل منو با خودش برد

خداجونم همه مسافرا رو بسلامت ببر مهدي منو هم مواظبش باش

مواظبش باش

مواظبش......


خدا جونم من بدون مهدي ميميرم مواظبش باش


  بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران


کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران



.


برچسب‌ها: سید کاظم موسویان, مهدی, اعزام نيرو
+ نوشته شده در  2013/3/25ساعت 2:14  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت نهم)


راه افتاديم به طرف خانه مهدي که تو خيابان هنرستان بود

توي راه خيلي با هم حرف زديم و بيشتر از همه از شهيد سيد حسين فدايي فروتن

از مظلومانه شهيد شدن سيد حسين

وقتي اسم آقاسيد ميومد مهدي بغض ميکرد و چشماش خيس ميشد

منم که سراپا گوش بودم و فقط سعي ميکردم از دست راست مهدي راه برم

مهدي يه قرآن کوچولو جيبي داشت که هميشه همراهش بود

قرآن رو از جيبش در آورد و از داخلش يه عکس دختر کوچولوي ناز  دو يا سه ساله نشونم داد و گفت اين خواهرمه اسمش فاطمه اس

خيلي دوسش دارم

رسيديم جلو در خانه مهدي درو باز کرد و گفت بيا تو کسي نيست

تو آشپزخانه رفت و آب خنک درست کرد

اومد کنارم نشست تو چشمام نگاه کرد و باصداي آرامش گفت:

مصطفي نميآي بريم منطقه؟

تو جبهه ها نياز هست و احتمالا يه عمليات انجام بشه

 ما روز شنبه مي خوايم بريم اعزام نيرو

از اونجا هم همراه بقيه راهي بشيم

سيد کاظم هم هست

اون روزا خيال ميکردم درس خوندن هم مثل جبهه رفتن واجبه

ولي دلم عجيب هوايي جبهه شده بود

نزديکاي عصر از مهدي خداحافظي کردم و راه افتادم طرف خانه

تو راه هنوز تو فکر مهدي بودم و حرفاش و اينکه اگه برم جبهه درسهامو چيکار کنم

خيلي با خودم کلنجار رفتم و اصلا نفهميدم کي رسيدم خانه

الکي يه شام خوردم و زودي رفتم پشت بام سراغ ستاره ها


ادامه دارد...


برچسب‌ها: مهدی, سید حسین فدایی فروتن, جبهه, ستاره
+ نوشته شده در  2013/3/12ساعت 13:49  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت هشتم)


سوار تاکسي شديم و آمديم ميدان امام که مرکز شهر بود

سيد کاظم و جواد رنجبران خداحافظي کردن و از ما جدا شدن

من و مهدي هم پياده راه افتاديم تو خيابان بوعلي

بعدازظهر پنجشنبه بود و خيابان هم خلوت

تند تند از مهدي در مورد منطقه سوال ميکردم

گفت تو جزيره مجنون بوده و تو اون هواي گرم تو سنگر کمين شبها تا صبح نگهبان بوده

ميگفت يه شب يه وسيله مثل تراکتور تو خط عراقيا کار ميکرده و مهدي هم صداشو ميشنيده

ميگفت تيربارو برداشتم و شروع کردم به تير اندازي

عراقيها هم شروع کردن به تير اندازي

ولي فشنگهاي عراقيا همه رسام بود و از بالا سرم رد ميشد

تو اين لحظه که مهدي داشت تعريف ميکرد منم خودمو اونجا تصور ميکردم

از پشه هاي بد جنس جزيره و موشهايي که از انسان ترسي نداشتن و حتي تو سنگر کمين هم بچه هارو اذيت ميکردن گفت

همينطور که داشتيم حرف ميزديم رسيدم جلوي سينما قدس

وايستاد نگاهي به پرده سينما کرد و گفت: مصطفي مياي يه قولي به هم بديم؟

گفتم آره

گفت بيا قول بديم هيچ وقت سينما نريم


آخه ميدوني الان که بچه ها تو جبهه ها دارن خون ميدن و شهيد ميشن درست نيست ما بيايم و خوش بگذرانيم

گفتم :چشم مهدي جان هرچي تو بگي

راستش من خيلي فيلم دوست داشتم و اين قول يکمي برام سخت بود

ولي يه نفري ازم خواسته بود که ديگه نميتونستم بگم نه


برچسب‌ها: سید کاظم موسویان, جواد رنجبران, مهدی عابدی تهرانی, جزیره مجنون, سینما قدس
+ نوشته شده در  2013/3/6ساعت 1:53  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت هفتم)


تو گلزار شهدا يک راست رفتيم بالا مزار شهيد سيد حسين فروتن

روي قبر خاک ريخته بودن و يه پارچه سبز که با اشک چشم و گلابي که مردم ريخته بودن حسابي ديدني شده بود

تا رسيديم مهدي نشست روي قبر و از چشماي نازش اشک سرازير شد

اشکهاش مثل مرواريد از رو گونه هاش سرازير ميشد و روي همون پارچه سبز رو مزار سيد حسين مي ريخت

منم که فقط محو صورت مهدي بودم



يه پيراهن کرمي که دو تا جيب رو سينه داشت و يه شلوار نظامي خاکي رنگ

راه افتاديم تو گلزار و يکي يکي برا شهدا زمزمه کرديم

چندتا شهيد گمنام بودن که مهدي علاقه داشت و اکثرا بالا مزارشون ميرفت و فاتحه ميخوند

مهدي رفت اونجا و ما هم کنارش

يه شيشه گلاب هم خريديم تا بريزيم دست مردم

دوباره برگشتيم نزديک مزار سيد حسين که همون لحظه يه شهيد آوردن که با فاصله سه چهار تا قبر دفنش کنند

دور قبر شهيدي که آوردن حسابي شلوغ بود

منم با چاقوي کوچيکي که داشتم يه سوراخ بزرگ رو در شيشه گلاب درست کردم

مهدي رفت تو جمعيتي  که داشتن شهيد رو دفن ميکردن و شروع کرد به گلاب پاشيدن رو سر مردم

چون سوراخ روي در شيشه خيلي بزرگ بود يه عالمه گلاب ريخت رو سر جمعيت

ما داشتيم از دور نگاه ميکرديم که ديديم مهدي داره فرار ميکنه و چند نفرم دنبال مهدي ميدون

گلاب را روي سر چند نفر ريخته و خيسشون کرده بود و اونا هم حسابي شاکي شده بودن

اومديم يه کناري وايساديم و چون کسي نبود گلاب براش بريزيم دور هم وايساديم

من گلاب رو ريختم تو دست مهدي. مهدي برا جواد. جواد برا کاظم و کاظم برا من

اينقدر اين کارو انجام داديم که گلاب تمام شد


برچسب‌ها: سیدکاظم موسویان, جواد رنجبران, مهدی عابدی تهرانی, سید حسین فدایی فروتن, گلزار شهدا
+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 2:21  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت ششم)


نمي دونستم چي بگم

خودمو انداختم تو بغل مهدي

خداي من دارم خواب ميبينم؟

مهدي پيش منه يا همش خياله؟

حالا صورتم رو که خيس اشک بود عقب آوردم و نگاهش کردم

خود خودش بود

خواب نبودم

همون چهره زيبا و دوست داشتني

همين طور که مهدي رو براندازش ميکردم احساس کردم يه نفر داره منو عقب ميکشه و يه حرفايي ميزنه که زياد برام مفهوم نبود

اي بابا سيد کاظم موسويان (مبصرکلاسمان) و جواد رنجبران(معاونش) هم اينجا هستن

با سيد وجواد هم روبوسي کردم و باز مهدي رو تو بغلم گرفتم

سيدکاظم گفت ميخوايم بريم گلزار شهدا . مي آي؟

تندي پريدمو لباسامو پوشيدم و يادم نيست به مادرم هم چيزي گفتم يا نه.

راه افتاديم چهار نفري طرف گلزار شهدا

من و مهدي غير از اون قرار ستاره ها يه قرار ديگه هم داشتيم و هروقت کنار هم تو خيابون راه ميرفتيم من سعي ميکردم سمت راست مهدي باشم

چون اعمال خوب مهدي روي شانه راستش بود و من اعمال بدم روي شانه چپ

من هميشه از سمت راستش مي آمدم تا اعمال خوبش روي اعمال بد منو پُر کنه

و هميشه سعي ميکردم که اين وضع تو راه رفتن باقي بمونه

رسيديم گلزار شهدا

السلام عليک يا انصار دين الله


برچسب‌ها: مهدی, سیدکاظم موسویان, جواد رنجبران, گلزار شهدا
+ نوشته شده در  2013/2/23ساعت 0:35  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت پنجم)

نامه مهدی بود

نمیدونم چه طوری تا نانوایی رفتم

اصلا حواسم به اطراف نبود

فقط گریه میکردم و هی نامه رو میخوندم

هی نامه رو بو میکردم

چسباندمش به صورتم و با عمق جانم نفس کشیدم

از نانوایی که برگشتم دویدم رو پشت بام

یه گوشه ای نشستم و شروع کردم به خواندن نامه

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

با سلام و درود بیکران خدمت آقا امام زمان(عج)و نایب برحقش

امام خمینی و با سلام به تمامی شهدای اسلام

عاشق این سلامهای مهدی تو اول نوشته هاش بودم

همیشه احساس زنده بودن وشادی بهم دست میداد

بازم چند بار خوندم و هی خوندم

تازه متوجه شدم که جواب نامه ای که من برا مهدی نوشتم به دستش نرسیده

وقتی به نامه قبلیش مراجعه کردم متوجه شدم که مهدی آدرس خودشو بجای دزفول نوشته اهواز

و این باعث شد که جواب نامه من هیچ وقت بدست مهدی نرسه

دلم پرشد از درد

گفتم نکنه مهدی خیال کنه که من بی خیال جواب نامه شدم؟

از پشت بام آمدم تواطاق و رفتم یه گوشه دراز کشیم

ساعت حدودا 2 بعدازظهر بود

هنوز داشتم گریه میکردم

حوصله هیچ کسی رو نداشتم

دلم فقط پیش مهدی بود و بس

در خونه رو چند بار زدن

مادرم صدام کرد : مصطفی من دستم بنده برو ببین کیه در میزنه

دلم نمیخواست پاشم

به زور و اکراه از جام بلند شدم اشکامو با استین لباسم پاک کردم

رفتم تو حیاط

درو باز کردم

واااای خدای من!

دارم خواب میبینم!

نه بیدارم!

مهدی عزیزم که مثل یه ماه میدرخشید روبروم وایستاده بود!

کاش اشکام اجازه میداد بازم بنویسم.....


برچسب‌ها: مهدی, اهواز, دزفول, مصطفی
+ نوشته شده در  2013/2/19ساعت 13:58  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت چهارم)

سید حسین فدایی فروتن در تاریخ 1365/3/27 در جزیره مجنون 

در رکاب فرمانده شهیدش حاج رضا شکری پور شجاعانه جنگید و در آخر عاشقانه به شهادت رسیده بود

سریع لباسامو پوشیدم و رفتم به میدان امام که مرکز شهر بود

دیدم چندتا تابوت شهید رو دارن رو دست میبرن

دوستامو پیدا کردم و از اونا جویا شدم

گفتن که سید حسین فروتن و حاج رضا شکری پور و چند تا دیگه از بچه ها 

شیرینی نامه مهدی از دهنم افتاد

نامه رو از جیب پیرهنم در آوردم باز بوئیدم

عجیب بوی مهدی عزیزم رو میداد

روزها به سختی میگذشت

انگاری یه نفر دو تا دستاشو دور گلوم فشار داده بود و داشت خفه ام میکرد

و فقط شبها بود که دلم آرام میشد

سه تا ستاره که دست راستی مال مهدی بودو اون یکی مال من

میخواستم داد بزنم یه جورایی داشتم میترکیدم

یه روزسر ظهری اومدم خونه خیلی کلافه بودم

مادرم اومد جلو راهم و بیست تومن داد گفت برو نان بگیر

با اکراه ازش گرفتم

اومدم که بیام دوباره صدام کرد گفت بیا این نامه مال توئه

مهدی دوستت از جبهه برات فرستاده

وااای خدا چی دارم میبینم

نامه مهدی ؟؟؟؟

دیگه اشکام نمیذاره بنویسم


ادامه دارد...


برچسب‌ها: دیدارهمدانعمو مصطفیشهید مهدی عابدی تهرانیشهید حسین فدایی فروتن 

برچسب‌ها: حاج رضا شکری پور, سید حسین فدایی فروتن, جزیره مجنون, نامه, مهدی عابدی تهرانی
+ نوشته شده در  2013/2/13ساعت 16:18  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من ومهدی (قسمت سوم)

مهدی رفت منطقه و دل منو با خودش برد

مثل مرغ پرکنده بال بال میزدم

هر روز به خیلی جاها سر میزدم تا خبری از مهدی بگیرم

یه روز پنج شنبه بعد از ظهر تو خونه خوابیده بودم که در زدن

پستچی بود

 یه نامه برا من از جبهه

از همون پاکتایی که رزمنده ها استفاده میکردن

وای خدای من نامه مهدی بود

قبل از اینکه بخونمش چند بار بوسیدمش

بوییدمش

رو چشمام گذاشتم

بازش کردم

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود وسلام بیکران خدمت آقا امام زمان (عج) و نایب بر حقش

  امام خمینی......



دلم داشت میلرزید

چشمام فقط نوشته ها رو میدید

چیزی نمی فهمیدم

با خودم زمزمه میکردم

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

غم مخور

غم مخور

چند بارنامه رو خوندم 

یک دفعه متوجه یه چیز عجیب شدم

مهدی بعد از احوال پرسی شهادت سید حسین فدایی فروتن رو به من تبریک و تسلیت گفته بود

وای خدا...

 آقا سید شهید شد؟؟؟؟؟؟



برچسب‌ها: مهدی عابدی تهرانی
+ نوشته شده در  2013/2/6ساعت 23:42  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت دوم)

 مهدی آدم عجیبی بود

متولد اردیبهشت 1350 و یه سال از من کوچیکتر بود

کارای عجیبی میکرد که از یه پسر 13 یا 14 ساله بر نمیومد

هر روز بیشتر به مهدی علاقمند میشدم و یه جورایی محو دیدنش میشدم

یه دوچرخه کورسی نقره ای داشت

از اونایی که تو اون دوران آرزوی هر پسر بچه ای بود

ولی هیچ وقت اونو با خودش به مدرسه نمی آورد

گفتم چرا نمیاریش؟

گفت بعضیا ندارن دلشون میخواد اونوقت من

دوستی من و مهدی تو روزای رویایی ادامه داشت و من شب ها پیش ستاره ها

بابای مهدی تو ارتش بود و خیلی ادم باجنم و با حالی بود

من تا اون موقع دو سه بار رفته بودم جبهه ولی مدتش چند ماهی بیشتر نبود

و به این خاطر آقا رضا (بابای مهدی) به من میگفت پاسدار افتخاری

مهدی تک پسر بود و پنج تا خواهر داشت

اون روزا من و مهدی تو باشگاه کونگ فو  که توسط بچه های جبهه ای اداره میشد ورزش میکردیم

چند تا مربی بودن و یکیشون سید حسین فدایی فروتن بود



همیشه با چهره خندان خودش دل بچه ها رو جذب میکرد

اقا سید اکثرا منطقه بود

این آقا مهدی من عجیب به سید حسین دل بسته بود

یه روزی مهدی گفتمیخوام برم جبهه

دلم لرزید

خدایا چیکار کنم......

من فقط تو تابستان میتونستم برم جبهه

 اون روزا خیال میکردم باید سنگر مدرسه رو هم حفظ کنم

بالاخره روز موعود رسید

مهدی با گردان 153 لشگر انصار الحسین (علیه السلام) به جزیره مجنون رفت....


برچسب‌ها: پاسدار افتخاری, کونگ فو, سید حسین فدایی فروتن, لشگر انصار الحسین, گردان 153
+ نوشته شده در  2013/2/4ساعت 11:18  توسط عمو مصطفی  | 

خاطرات من و مهدی (قسمت اول)

  همدان

دبیرستان امام خمینی

کلاس اول تجربی ۲۱

مبصر کلاسمان سید کاظم موسویان

و معاونش جواد رنجبران

خیلی شلوغ میکردم

تو روزای اول سال تحصیلی ۱۳۶۴ ،۱۳۶۵ غیر سید کاظم و جواد زیاد با کسی رفیق نبودم

تو آزمایشگاه شیمی دوباره داشتم شلوغ میکردم که یه دفعه معلم شیمی داد زد عبدالعلی زاده چرا تو دفترت چیزی نمی نویسی؟

از ترس داشتم میمُردم

به نفری که پشت سرم نشسته بود اشاره کردم و گفتم آقا این برام مینویسه

اون پشت سری هم بی معطلی گفت آره من براش می نویسم

وقتی از آزمایشگاه اومدیم سر کلاس کتابامو جمع کردم و یه راست رفتم نشستم پیشش

اسمش مهدی عابدی تهرانی بود

با یه چهره معصوم و خواستنی

نمیدونم چرا همون لحظه اول عاشقش شدم

و این عشق رفت تا رسید به امام حسین علیه السلام

اینقدر بهش علاقه پیدا کرده بودم که هیچ طوری طاقت دوریشو نداشتم

این که شبها مجبور بودم برم خونه و مهدی رو نبینم شده بود برام یه غصه بزرگ

یه روز بهش گفتم و قرار شد هر شب ساعت ده بریم و توی آسمان به سه تا ستاره نگاه کنیم

سه تا ستاره که مثل یه مثلث کنار هم بودن

یکیش مال مهدی بود

 یکیش مال من

اون آخری رو هیچوقت ندونستیم مال کیه

کار هر شب ما شده بود ساعت ده شب نگاه کردن به این سه تا ستاره...



برچسب‌ها: همدان, دبیرستان امام خمینی, سیدکاظم موسویان, جواد رنجبران, مهدی عابدی تهرانی
+ نوشته شده در  2013/2/3ساعت 23:51  توسط عمو مصطفی  | 

سر آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم


اگه خدا بخواد از این به بعد میخوام خاطراتم رو در اینجا بنویسم انشاالله

+ نوشته شده در  2013/2/3ساعت 23:22  توسط عمو مصطفی  |